تبليغاتX
♥↕←♥ پــرازحـــــرف ســـ ـــــکـوتــم♥↕
♥↕←♥ پــرازحـــــرف ســـ ـــــکـوتــم♥↕

تو نه هستی ونه نیستی ...
                                        دیگه خسته ام ازخیالهام
 مونده بی جواب ومبهم
                                   توی زندگیم سوالها...

 

نوشته شده در 91/02/18ساعت 0 توسط ܓܨصبـــا ܓܨ| |

هیچ می دانی زندگی سخت ساده است! کافی است به نقاط عطف آن بیاندیشی. تا ببینی که چطور

 

تلخی و شیرینی بسیار ساده تر از آن چه که فکر می کنی طعم زندگیِ تو خواهند شد. و گا گاه جای

 

یکدیگر را خواهند گرفت.

 

زندگی سخت ساده است! پس خطر کن! وارد بازی شو!

 

چه چیزی از دست می دهی؟

 

مگر غیر از این است که با دست های تهی آمده ایم و با دست های تهی خواهیم رفت. آیا چیزی برای از

دست دادن داریم؟

تنها فرصت هاست که از دست می دهیم.

مگر غیر از از این است که فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند تا سر زنده باشیم، تا ترانه ای زیبا برای هم

بخوانیم،

عشق بورزیم، شادی هایمان را فریاد بزنیم، ...

مگر غیر از این است که

زیر باران قدم بزنیم                         حرف نشنیده ای به هم بزنیم

نو بگوییم و نو بیاندیشیم                   عادت کهنه را به هم بزنیم

و بی تردید فرصت به پایان خواهد رسید

آری این گونه است که هر لحظه غنیمتی است.

من نیز گویم و من نیز فراموش خواهم کرد.اما باور دارم که مرگ تنها برای کسانی زیباست که زیبا زندگی

کرده اند! از زندگی نهراسیده اند! شهامت زندگی کردن را داشته اند!

باور دارم برای کسانی زیباست که عشق ورزیده اند، دست افشانده اند، و زندگی را جشن گرفته اند!

پس، هر لحظه را به گونه ای زندگی کن، که گویی واپسین لحظه است.

کسی چه می داند؟! شاید آخرین لحظه باشد!

 

به یاد سهراب سپهری

شب آرامی بود

 می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم 

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ

زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند

 

زندگی، خاطر دریایی یک قطره در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

 

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت

زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم.

نوشته شده در 91/01/11ساعت 18 توسط ܓܨصبـــا ܓܨ| |




سکوت را تجربه کن و آیینه صفت شو

زندگی را در خود منعکس کن


ذهن خود را به آلبوم خاطرات مرده تبدیل نکن

همچون آیینه باش و لحظه لحظه زندگی کن


آیینه هرگز عکسی را در خود نمی گذارد همواره خالی است

عشق رایحه و روشنایی شناخت خویشتن و خود بودن است


عشق لبریزی شور و مستی است...سهیم شدن خویشتن با دیگران است

وقتی در میابی که از هستی جدا نیستی عشق تحقق میابد


عشق رابطه نیست مرتبه ای از وجود است

عشق به هیچ کس تکیه ندارد


آدمی عاشق نمی شود بلکه عین عشق می شود

البته وقتی عین عشق شد عاشق نیز هست


عاشقی محصول عشق است نه منبع عشق

اگر ندانی که کیستی عاشق نیز نخواهی بود


اگر ندانی که کیستی عین ترس خواهی شد

ترس نقطه ی مقابل عشق است ...نقطه مقابل عشق نفرت نیست


نفرت عشق وارونه است

در عشق آدمی بسط میابد در ترس آدمی منقبض میشود


عشق درهای دل آدمی را میگشاید...ترس درهای دل آدمی را می بندد

عشق اعتماد میکند و ترس شک می کند


در ترس آدمی احساس تنهایی میکند و در عشق آدمی محو میشود

در عشق مرزهای وجود آدمی میریزد



و بدین سان درختان ...پرندگان... آب ها... ابرها

ماه و خورشید و ستاره ها


پاره ای از وجود آدمی میشوند

عشق هنگامی تحقق می یابد که تو آسمان درون خویش را تجربه کرده باشی


مراقبه کن - سکوت و آرامش ذهن

غواص وجود خود شو و به عمق وجود خود برو


وقتی پرندگان میخوانند خوب به آوازشان گوش بسپار

وقتی به آستانه ی گلی می رسی با حیرت گرم تماشایش شو


اجازه نده دانسته های کهنه و بیات حجاب نگاه تو شوند

به چیزی برچسب نچسبان



یاد بگیر سازی را بنوازی

آدم ها را ببین و با آنها در آمیز


هر انسانی آیینه ایست که خدا را به شیوه ی ویژه خود به تو نشان میدهد

از آدم ها یاد بگیر... نترس


هستی تو را به شیوه های گوناگون حمایت میکند

اعتماد کن


اعتماد تو را از نیروی عشق سرشار میکند

نیروی عشق همه هستی را متبرک میکند


عشق به خودی خود کامل است

نیازی نیست عشق کاملتر از آن چیزی شود که هست


میل به کامل کردن عشق نتیجه ی فهم غلط از عشق است

دایره دایره است ما دایره کامل تر و ناقص تر نداریم


همه دایره ها کامل اند

اگر کامل نیستند دایره نیستند


کمال ذاتی عشق نیز هست



تو نمی توانی کم تر یا بیشتر عشق بورزی

تو یا عشق می ورزی یا عشق نمی ورزی
نوشته شده در 90/10/04ساعت 1 توسط ܓܨصبـــا ܓܨ| |

همسفر!

در این راه طولانی

که ما بی خبریم

و چون باد می گذرد،

بگذار خرده اختلاف هایمان، با هم باقی بماند

خواهش می کنم !

مخواه که یکی شویم، مطلقا یکی.

مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت، دوست داشته باشم.

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه، مورد دوست داشتن تو نیز باشد.

مخواه که هر دو، یک آواز را بپسندیم.

یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را

و یک شیوه نگاه کردن را.

مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی، و رویاهامان یکی.

هم سفر بودن و هم هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.

و شبیه شدن، دال بر کمال نیست. بلکه دلیل توقف است.

عزیز من !

دو نفر که عاشق اند، و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛

واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله ی علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب

سفالی را دوست داشته باشند.

اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق.

و یکی کافیست.

عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است.

اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.

من از عشق زمینی حرف می زنم، که ارزش آن در “حضور” است،

نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.

عزیز من !

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد.

بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.

بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم.

بخواه که همدیگر را کامل کنیم، نه ناپدید.

بگذار صبورانه و مهرمندانه، درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم.

اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند.

بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند، نه فنای متقابل.

اینجا، سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست.

سخن از ذره ذره ی واقعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست.

بیا بحث کنیم.

بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.

بیا کلنجار برویم.

اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم.

بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را، در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس می کنیم

دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد،

نه پژمردگی و افسردگی و مرگ،… حفظ کنیم

من و تو، حق داریم در برابر هم قد علم کنیم.

و حق داریم، بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم، بی آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم

عزیز من !

بیا متفاوت باشیم ..

نوشته شده در 90/09/29ساعت 19 توسط ܓܨصبـــا ܓܨ| |

ازم پرسید بخاطر کی زنده هستی؟

با اینکه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم"بخاطر تو"بهش گفتم بخاطر "هیچکس" پرسید پس بخاطر چی زنده هستی؟

 با اینکه دلم داد میزد "بخاطر دل تو"با یه بغض غمگین بهش گفتم"بخاطر هیچکس".

 ازش پرسیدم تو بخاطر چی زنده هستی؟!

در حالیکه اشک تو چشاش جمع شده بود گفت:"بخاطر کسی که بخاطر هیچ زندست!!!!

 

 

اگر عشق نبود..

اگر عشق نبود به کدامین بهانه ای می خندیدیم و می گریستیم؟ 

                کدام لحظه های ناب را اندیشه می کردیم؟ 

                چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

                         آری... 

              بی گمان پیشتر از اینها مرده بودیم اگر عشق نبود ! 

نوشته شده در 90/09/13ساعت 18 توسط ܓܨصبـــا ܓܨ| |

 

 

دلم گرم است!

 

چه زيبا خالقی دارم

دلم گرم است می دانم

که فردا باز خورشيدی،

ميان آسمان،چون نور می آيد

شبی می خواندم با مهر

سحر می راندم با ناز

چه بخشنده خدای عاشقی دارم

که می خواند مرا ،با آن که می داند گنهکارم

اگر رخ بربتابانم

دوباره،می نشيند بر سر راهم

دلم را می ربايد،با طنين گرم وزيبايش

که در قاموس پاک کبريايي،قهر،نازيباست

چه زيبا عاشقی را دوست می دارم

دلم گرم است می دانم،که می داند

بدون لطف او، تنهای تنهايم

اگر گم کرده ام من راه ورسم بندگی را،اما

دلم گرم است،می دانم،

خدای من،خدايی خوب می داند

ومی داند که سائل را نبايد دست خالی راند

دلم گرم خداوندی ست

که با دستان من، گندم برای يا کريم خانه می ريزد...

 

قاصـــــــــــــــــــــــــــــــدک

نوشته شده در 90/08/13ساعت 1 توسط ܓܨصبـــا ܓܨ| |

 سالها چون سپری شد

 خبری از تو نیامد

 مگر آزرده ای از من   گل من

 من ساده زهر سو نگرم

 عکس تو بینم به خیالم

 تو چرا سنگدلی

 خبری از من بی  یـــــــــــــــار نگیری گل من

 


 

نوشته شده در 90/01/17ساعت 15 توسط ܓܨصبـــا ܓܨ| |

کاش عاشق ماندن هم به اندازه ی عاشق شدن اسان بود

 

نوشته شده در 89/12/21ساعت 16 توسط ܓܨصبـــا ܓܨ| |

 

 

خدایاحمکت قدمهایی که برایم برمیداری برمن اشکار کن،تادرهایی راکه به سویم میکشایی ندانسته نبندم و

درهایی که به رویم می بندی به اصرار نگشایم...

براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده.

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.

براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن.

براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير.

براي عشق وصال كن ولي فرار نكن.

براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.

براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.

براي عشق خودت باش ولي خوب باش
نوشته شده در 89/12/11ساعت 10 توسط ܓܨصبـــا ܓܨ| |

 

آغازی دوباره
آغازی بی پایان
دوستت دارم … چند نقطه
بی انتهاست این دوست داشتن
بی پایان است این دلبستن
محال است دلکندن
خیال است دل بریدن
چون این آغاز، بی پایان است ، جدایی ؟ نه عزیزم یک خواب و خیال است!
در خواب هم میبینم رویاهای عاشقانه ی با تو بودن را
شیرین است این خواب عاشقی ، چه برسد به لحظه های بیداری
نفسی دوباره
به عشق تو ای همنفس من
یک زندگی دوباره
بی خیال گذشته ها
تویی عشق اول و آخر من
میخواهم این باران، همین باران عشقت، تا ابد در قلبم بباره
اگر زندگی ،همیشه با تو بودن است ، دلم نمیخواهد هیچگاه بمیرم
اگر آن مردن ، از عشق تو مردن است ، دلم میخواهد در همین لحظه فدایت شوم
اگر عشق تلخ است ، شیرین است برایم این تلخی ها
وقتی تو آمدی محو شد در اتاق تاریکم ، آن تنهایی و احساس خستگی ها
وقتی تو آمدی باز شد پنجره ی روشنی ها
دیدم آسمان آبی را ، دیدم مظهر یکرنگی ها را
حس کردم عشق پاکی را ، عاشق شدم ،
دل بستم و مطمئن باش تا آخرش با تو هستم
آغازی دوباره، قلبم دیگر تنها نیست ، با تو جان گرفته است دوباره
آغازی بی پایان ، مرا از غروب عشق نترسان
طلوع عشق ما ، غروبی نخواهد داشت ،
قلب من با تو ، هیچ غمی نخواهد داشت

 

 

حرف دل....

میترسم از هرصدایی که میگوید دوستت دارم
 
.
 
به دنبال صدا نباش…نگاهی را باور کن که وقتی از آن دور شدی در انتظار بماند
 
.
 
واگر نگاهی را باور نکردی دستی را پزیرا باش که قلب تو را لمس کند
 
.
 
دیگر نام عشق را که می شنوم دلم آشوب میشود
 

 
کدام گوشه ی قلبم را به تو بدهم تا دلت را خط نیاندازد که تمام دلم خط خطی ست
 
 
به احترام تمام لحظاتی که به انتظار تو مردند…یک دقیقه دیگر سکوت میکنم
 

 
خواب بیدارم کردند …. وقتی بهش رسیدم 
 

 
چشمام و بستم که فراموشت کنم
تا چشام و وا کردم ، دیدم فراموشت شدم
 

 
سراپا خیس
از عشق و باران
در پاسخ شان
چه خواهی گفت

بگذار اعتراف کنم ، هر بار آمدم چیزی بنویسم ، از تو و آن روزها ، وقتی که به نبودنت فکر کردم ،
دستم لــــرزید و قلمم شکست ، من بی تو عاشقانه نمینویسم !

نوشته شده در 89/10/16ساعت 19 توسط ܓܨصبـــا ܓܨ| |

من که نمی دانم
شاید تو بدانی
اما فقط شاید !!!
شاید بدانی از کجا شروع شد
شاید بدانی از کجا عاشق شدم
عاشق چشمانت
چشمان براق خیره کننده ات
عاشق دستانت
دستان لطیف امید دهنده ات
عاشق صدایت
صدای زیبای آرام کننده ات
شاید تو بدانی
اما فقط شاید !!!
از چه وقت اینگونه
لحظه های بی تو بودنم
مرگ آور است برای قلبم
و زهرآگین برای روحم
شاید تو بدانی
اما فقط شاید !!!
چرا هیچ کلمه ای توان ندارد
توان از تو گفتن
کلمات را از چه زبانی گرد آورم
که از تو بگویم
شاید تو بدانی
اما فقط شاید !!!
که می خواهم برای تو
بهترین بهترین ها را بنویسم
اما هنگام نوشتن
کلمات همانند غزال های تیز پا می گریزند
حرکت قلم کند تر از کندترین لاک پشت ها می شود
دست هایم مثل شاخه های یخ زده می شوند
و می شوند تمام چیزهایی که نبایند بشوند
اما باز هم تلاش می کنم
نشوند آن هایی که دارند می شوند
تا شود که برایت بنویسم
شاید تو بدانی
اما فقط شاید !!!
که از تو نوشتن چقدر دشوار است

نوشته شده در 89/09/22ساعت 18 توسط ܓܨصبـــا ܓܨ| |

 

من نه عاشق هستم

ونه محتاج نگاهي كه بلغزدبرمن

من خودم هستم و...

تنهايي ويك حس غريب

كه به صدعشق وهوس مي ارزد...

 

نوشته شده در 89/08/23ساعت 18 توسط ܓܨصبـــا ܓܨ| |

         

تواين شبهاي خط خطي                       ستاره هاي پاپتي

گم شدن ونيست توراه                              فانوسك رفاقتي

به هركي ميخواي دل بدي                             دل ميكنه به راحتي

دنياچه الوده شده                                 به رسم بي صداقتي

پاهاي عشقوعاشقي                                   تاول زده بگي نگي 

انگارتموم زندگي                                         گرفته بوي كهنگي

بايدبادنياكاري كرد                                            بيشترازاينها نشه بد به پاي عشقوعاشقي                                          مرحم دلدادگي زد

بايددوباره تازه شد                                    توي هواي رابطه

بايددوباره خط كشيد                                    روهرچي رسمه غلطه

                                             

نوشته شده در 89/08/08ساعت 12 توسط ܓܨصبـــا ܓܨ| |

 

 

مرا این گونه باور کن

کمی خسته....

کمی تنها.....

کمی از یادها رفته.....

کمی.....

 

کمی باور کردنم سخته....

 

 
نوشته شده در 89/07/10ساعت 16 توسط ܓܨصبـــا ܓܨ| |

سلامممممممممممممممممممم من برگشتممممممممممممممممممم

 

 

Dori be manaye  faramosh kardan va ya payane dosti nist

Gahi be manaye  behtar shenakhtan va forsatist baraye deltang shodan…

 

 

 

نميدونم درموردچي بنويسم ازكجا شروع كنم .....

پرسيدم چطور بهترزندگي كنم ؟جواب دادگذشته رابدون هيچ تاسفي بپذيربااعتمادزمان حال رابگذران بدون ترس براي اينده اماده شو

ايمان رانگهدار وترس را به گوشه اي انداز شك هايت راباورنكن

هيچوقت به باورهايت شك نكن زندگي شگفت انگيز است اگربداني چطورزندگي كني ...گفتم اخر:بدون انكه بحرفم توجه كندگفت مهم نيست كه قشنگ باشي قشنگ اين است كه مهم باشي حتي براي يكنفر كوچك باش وعاشق كه عشق خودميداند ايين بزرگ كردن رابگذارعشق خاصيت توباشد نه رابطه خاص توباكسي موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه پايان رسيدن زلال باش زلال فرقي نميكند كه بركه كوچك باشي يادرياي بي كران :زلان كه باشي اسمان درتوپيداست...

      

        

چه بگویم

نیست شوقی که زبان باز کنم، از چه بخوانم؟

من که منفور زمانم، چه بخوانم‌ چه نخوانم

چه بگویم سخن از شهد، که زهر است به کامم

وای از مشت ستمگر که بکوبیده دهانم

نیست غمخوار مرا در همه دنیا که بنازم

چه بگریم، چه بخندم، چه بمیرم، چه بمانم

من و این کنج اسارت، غم ناکامی و حسرت

که عبث زاده‌ام و مهر بباید به دهانم

دانم ای دل که بهاران بود و موسم عشرت

من پربسته چه سازم که پریدن نتوانم

گرچه دیری است خموشم، نرود نغمه ز یادم

زان که هر لحظه به نجوا سخن از دل برهانم

یاد آن روز گرامی که قفس را بشکافم

سر برون آرم از این عزلت و مستانه بخوانم

 

 

 

نوشته شده در 89/06/25ساعت 21 توسط ܓܨصبـــا ܓܨ| |

 

#     صبا    #

 

سلام امروزاومدم  برا خداحافظي  امروز اول روزماه مبارك رجب هست برين بخونين تو مفاتيح الجنان ببينين چه ماه قشنگو پراز معنويتيه روزه گرفتن تو اين ماه ثواب زيادي داره ...يادتون نره شب جمعه اول ماه رجب شب ليلة الرغائب شب ارزوها هستش...

من ميخوام براهميشه برم اگه هم اومدم يه وبلاگ جديد يا سايتي واسه خودم درست ميكنم نميام به اين وبلاگ شايدم اومدم ازنوساختمش اين اپموخلاصه نوشتم كه ديگه شاكي نشيد حدود3ماه نيستم يعني بعدرمضان ميام هلالم كنين التماس دعاموفق باشين بای تا Hi

۱۳۸۹

 

نوشته شده در 89/03/24ساعت 14 توسط ܓܨصبـــا ܓܨ| |

من صبام حله سلام دوستاي گلم چندروزه دارم يه مطالب خيليييييييييييييييييييييييييييييي قشنگي روتايپ ميكنم واسه وبلاگم هنوزتموم نشده

هروقت تموم شد ميذارم كلي حالشوببرين خيليييييييييي خيليييييييييييييي باحاله حتمابخونين ها فعلا

بااينكه بي تاب مني بازم منوخط ميزني بايدتوروپيداكنم توباخودت هم دشمني

كي بايه جمله مثل من ميتونه ارومت كنه اون لحظه هاي اخرازرفتن پشيمونت كنه دلگيرم ازاين شهرسرد اين كوچه هاي بي عبوروقتي به من فك ميكني حس ميكنم ازراه دور اخريه شب اين گريه هاسوي چشاموميبره بايدتوروپيداكنم هرروزتنهاترنشي پيدات كنم حتي اگه پروازموپرپر كني محكم بگيرم دستتو احساسموباور كني...

نوشته شده در 89/03/13ساعت 2 توسط ܓܨصبـــا ܓܨ| |

الهي به عزت ان نام كه تواني وبه

حرمت ان صفت كه تو چناني درياب

مرا كه ميتوني...

رحمي كن كه برتوبه من عالمي

وعذابم نكن توكه برمن قادري...

 

الهي...

عقبي ده تاازدنيا بيزارشويم

نگاه دار

تاپريشان نشويم

برراه دار

تا سرگردان نشويم...

نوشته شده در 89/03/11ساعت 22 توسط ܓܨصبـــا ܓܨ| |

گفت

 گفتی هيچ وقت گريه نكن چون هيچ كس نيست كه لياقت اشكاي توروداشته باشه!

اماايا هميشه كسي مي خواهد كه لياقت داشته باشه ؟

پس تكليف چيزهايي كه  لياقت ندارند چي ميشه ؟

چي كسي بايد برا اونا گريه كنه؟

گفتي قول بدم كه ديگه گريه نكنم... اما اخه مگه ميشه؟

مگه ميشه گريه نكرد؟

پس  حرمت چشم ودلمون چي ميشه...

گفتي ازتنهايي حرف نزنم اخه چطوري؟

چطوري ازلحظه هايي حرف نزنم كه منو به خدا نزديك ميكنه...

ازلحظه هايي كه باعث ميشن بيشتر به كارام فكركنم ومتوجه اشتباهاتم بشم....

اخه چطوري مي تونم گريه نكنم وقتي دنياي اطرافم پراز دورنگي وفريبه وقتي واژه هاي كثيفي مثل دروغ وخيانت جايگزين واژهاي مهربوني مثل عشق وصداقت شده اند...

 اصلا خودت بگو مگه ميشه گريه نكردوقتي مردم عقلشون توچشماشونه؟

به نظرمن بايدگريه كرد امانه فقط براغصه ها نه فقط برادردها ورنجها

بلكه به خاطربعضي شاديها هم گريه كرد

 برادل هايي كه نااميدندگريه كرد...

 

 

نوشته شده در 89/03/03ساعت 15 توسط ܓܨصبـــا ܓܨ| |

 بي گناهي كم گناهي نيست     

 در ديوان عشق

يوسف از دامان پاك خود

 به زندان رفته است

 

 

نوشته شده در 89/02/29ساعت 21 توسط ܓܨصبـــا ܓܨ| |

عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار. عشق يعني يك تمنا، يك نياز، زمزمه از عاشقي با سوز و ساز. عشق يعني چشم خيس مست او، زير باران دست تو در دست او



كسي در باد مي خواند تو را تا اوج مي خواهم براي ناز چشمانت چه بي صبرانه مي مانم د لم تنگ است و بي يادت در اين غربت نمي مانم تو هستي در وجود من تو را هرگز نمي رانم



خداوند بي نهايت است و لامكان و بي زمان اما به قدر فهم تو كوچك مي شود و به قدر نياز تو فرود مي آيد و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود و به قدر ايمان تو كارگشا مي شود



نه آنچنان عاشق باش که هيچ چيز را نبيني، نه آنقدر ببين که هرگز عاشق نشوي!

 



خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ... به كسي توجه نمي كنه ... از كسي خجالت نمي كشه... مي باره و مي باره و... اينقدر مي باره تا آبي شه... ‌آفتابي شه...!!! کاش... کاش مي شد مثل آسمون بود... كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده

 

مي دوني چرا خدا از هر چيزي 2 تا به ما آدما داده به جز بيني و دهان و قلب؟تا بگردي و واسه خودت يه هم نفس و يه هم زبون و يه هم دل پيدا کني.

 



دکتر علي شريعتي : دوست داشتن کسي که لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است

نوشته شده در 89/02/26ساعت 20 توسط ܓܨصبـــا ܓܨ| |

دیگر ملالی نیست جز نداشتنت ‌٬نخواستنت٬راندنت٬باختنت٬رفتنت٬نماندنت٬

با او و هزاران اوی دیگر بودنت٬بدون مکث پاسخ منفی دادنت.و عشقی نیست٬

جز عشق به چشمان ناز تا ابد روشنت. این را برایت نوشته بودم. باز هم مینویسم:

« هر ستاره شبی است که از تو دورم٬آسمان چه پر ستاره است.»

 

نوشته شده در 89/02/22ساعت 14 توسط ܓܨصبـــا ܓܨ| |

 

خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا....

خدایا روی سخنم با توست.........

تمام امیدم به توست که مرا از این تاریکی برهانی.........

بی پناهم ...........پناهم باش......

تنهایم........تنهایم مگذار............

خسته ام..............کمکم کن......

نا امیدم.....امیدم باش...........

در مانده ام......درمانم باش.........

سرگردانم....راهنمایم باش..........

 

نوشته شده در 89/02/20ساعت 18 توسط ܓܨصبـــا ܓܨ| |

 

سلام من امروزاومدم يه شعره خيلي قشنگوعاشقانه كه خيلييييييييييي دوسش دارم  اينجا بنويسموبرم اولين باركه شنيدمش خودبه خوداشك ازچشام جاري شد...اين شعرازعاشق تبريزاستادشهريارهست .......

ميگن شهريارسال اخررشته پزشكي بودكه عاشق دختري شد

اماگوياخانواده دخترباتوجه به وضع مالي او تصميم ميگيرن كه دخترشونوبه يه خانواده مرفه تربدن....اين شكست عشقي برشهرياربسيارگران امدوترك تحصيل كرد...

حتي بيمارميشه ودربيمارستان بستري...دخترهم به همراه شوهرش به عيادت اوميره ...شهرياردربيمارستان شعري روبرااومي سرايد كه شعراين بود....

          

امدي جانم به قربانت ولي حالا چرا؟

                               بي وفاحالا كه من افتاده ام ازپاچرا؟

نوش دارويي وبعدمرگ سهراب امدي

                            سنگدل اين زودترميخواستي حالا چرا؟        

 عمرمارامهلت امروزوفرداي تونيست 

                               من كه يك امروزمهمان توام فرداچرا؟  

نازنينامابه نازتوجواني داده ايم 

                             ديگراكنون باجوانان نازكن باماچرا؟

وه كه بااين عمرهاي كوته بي اعتبار

                                 اين همه غافل شدن ازچون من شيداچرا؟

اسمان چومجمع مشتاقان پريشان ميكني

                                          درشگفتم مي نمي پاشدزهم دنياچرا؟

شهريارابي حبيب خودنمي كردي سفر

                                                   راه مرگ است اين يكي بي مونس وتنها چرا؟

                                                                         



                              

                                    

               عشق فراترازهرگونه وابستگي هاست

              عشق ازاد ورهاست پيروان عاشق و

            معشوق هم چنين اند0عشق عاشق را

         هرروزشادتر ميكند. حركت عشق فقط روبه

           جلوست  غم وشادي درعشق واقعي مساوي

                 ولذت بخش است..

  معشوق شكستني نيست   

                               مردني نيست

                                                  پژمردني نيست

                                                                       بي وفانيست

لذاعاشق هم به همين صورت پايدار    قوي وروبه رشداست….

 

((عشق اينه بلندنوراست          شهوت زحساب عشق دوراست))


ادامه مطلب
نوشته شده در 89/02/18ساعت 14 توسط ܓܨصبـــا ܓܨ| |

 

سلام

سلام به اونايي كه وب منو دوست دارن هرروز بهم سرميزنن

امروز اومدم بگم يه مدتي ميخوام ازدنياي نت فاصله بگيرم ....

اين روزا اصلا حوصله ي تايپ كردن ندارم درضمن اونايي كه نظرخصوصي ميدن ازم درمورد وبلاگم  سوال ميپرسن ازشون ميخوام كه نظرعمومي بدن تامنم بتونم پايين سوالته شون جواب بدم ...

اگه رفتم تويادم كن اگرمردم توخاكم كن اگرماندم زمهرخوددراين دنيا توشادم كن .......اخ سرماخوردم دارم ميميرم .....فعلاخداحافظ

نوشته شده در 89/02/13ساعت 12 توسط ܓܨصبـــا ܓܨ| |

يه شب خوب تواسمون يه ستاره چشمك زنون خنديدوگفت كنارتم

تااخرش تاپاي جون  ستاره قشنگي بوداروم ونازومهربون

ستاره شدعشق منومن هم شدم عاشق اون     امازيادطول نكشيد

عشق من وستاره جون   ماه اومدوستاره دزديدوبردنامهربون

ستاره رفت بارفتنش منم شدم بي همزبون حالاشبابه ياداون

چشم ميدوزم به اسمون دلم مي خواهددادبزنم(اين بودقول وقرارمون؟) تورفتي وبارفتنت نذاشتي حتي يه نشون

دوست دارم ستاره جون تا اخرش تاپاي جون

 



هرگزاين چهارچيزرادرزندگيت نشكن:

اعتماد  $    قول   $    رابطه   $    قلب 

چون وقتي اينا مي شكنن صداندارن

ولي دردبسياري دارن



 

 

نوشته شده در 89/02/12ساعت 19 توسط ܓܨصبـــا ܓܨ| |

خداخالق عشقه  محمدگل عشقه

علي مظهره عشقه  زهراوجودعشقه

حسن نمادعشقه    حسين سالارعشقه

عباس ساقي عشقه  زينب شاهدعشقه

سجادراوي عشقه   باقرسلام عشقه

صادق احياي عشقه   كاظم صابرعشقه

رضاضامن عشقه    تقي جمال عشقه

حسن بقاي عشقه     مهدي قيام عشقه

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در 89/02/11ساعت 15 توسط ܓܨصبـــا ܓܨ| |

 

دل وجان رابه ره دوست فدابايدكرد

به هواي دل اوترك هوابايدكرد

يانبايدزجهان لاف زدازدلبروعشق

ياكه خودرابه ره عشق فنابايدكرد

نوشته شده در 89/02/11ساعت 15 توسط ܓܨصبـــا ܓܨ| |

 

 

نوشته شده در 89/02/10ساعت 17 توسط ܓܨصبـــا ܓܨ| |

 
نوشته شده در 89/02/10ساعت 17 توسط ܓܨصبـــا ܓܨ| |


آخرين مطالب
» نه میتونم دورشم ازتو...نه میتونم که بمونم...
» سكوت سرشار از ناگفته‌هاست...
» سـکوتــــــــــــــــــــــــــ ...
» نیلوفرانه،فرصتی برای باهم بودن...
» من که از ته دل دوستش داشتم ...
» دلـــــــــــــــــم گرم است!
» ازیـه دوســـــــت خـوب...
» هنوزهم ازجنس بارانم..
» .......
» اغازه بی پایان عشق ...

Design By : RoozGozar.com